شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

21

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

نمىدانم ، امّا معنى حديث را فهم كردم و للّه الحمد كه هرگز كسى را از فرزندان عبّاس رضى اللّه عنه نرنجانيده‌ام ، و قصد بد نكرده ، امّا مىشنوم كه در زندان خليفه خلقى بسيار از اين طايفه محبوس مانده‌اند ، و آنجا متوالد و متناسل شده ، اگر شيخ بلفظ مبارك خود اين حديث را بر مسامع مقدّسهء * امير المؤمنين اعاده فرمايد أولى باشد . شيخ در جواب گفت كه : چون با خليفه در مبدأ خلافت بيعت كنند آن بيعت بر كتاب خدا و سنّت رسول و اجتهاد خليفه مىباشد ، پس اگر اجتهاد او آن مصلحت بيند كه جمعى اندك در حبس باشند و صلاح عالمى در ان بود آن معنى در طريقهء او قدح نكند . و سخن دراز شد و در اعادهء آن سخنان فايده‌اى نيست ، و شيخ شهاب الدّين بازگشت و وحشت همچنان قايم بود . بعد از ان اتّفاق افتاد كه إغلمش اتابكى را كه در عراق نايب سلطان بود و باستقبال حجّاج رفته اسماعيليان در زىّ حاجيان بر وى حمله كردند و بقتل آوردند ، و خطبهء سلطان بدان سبب از عراق بريده شد . پس سبب اعادهء خطبه عزم آن طرف كرد .